من و همسرم

همه چیز از روی صداقت است

حرف حساب!
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

سلام دوستان، من کامبیزم....

ما از بدو تولد، از زمانی که خود را به عنوان یک انسان بالغ و اندیشمند می شناسیم، می خواهیم

بودن و زندگی کردن را لمس کنیم. می خواهیم زندگی را آنگونه که هست _ نه آنگونه که به ما

می شناسانند _ بشناسیم و پی به حقیقت وجودی خود ببریم. هر انسانی نیازمند زندگی کردن

است.دوست دارد مهر بورزد و به او مهر بورزند حتی اگر از لحاظ خلقت نقصی در آفرینش او وجود

داشته باشد، زیرا انسان تشنۀ محبت است و این حق طبیعی و مسلم اوست که از موهبت یک

زندگی نسبی برخوردار باشد.

آنچه مرا واداشت این بار از چنین مقوله ای سخن بگویم بعضا مشاهداتی بود که  در موارد مشابه

 با آن برخورد داشتم. من از نزدیک شاهد فریاد مظلومیت آنها بودم؛ فریادی گویا اما خاموش

و مثل همیشه در تلاطم؛که این فریاد حق طلبانه را به گوش دیگر هم نوعان برسانم و آنان را از

درد و رنج یک هم وطن محروم آگاه سازم. زیرا وظیفۀ من انعکاس دردهاست. این بود که

تصمیم گرفتم پیام اینگونه افراد را به گوش جامعۀ خویش برسانم.

این جرقه را او در مغزم مشتعل ساخت.در صف نانوایی ایستاده بودم. رهگذران با شتاب به راه

 خویش می رفتند. هرکس در خود فرو رفته بود.آسمان ابری و غم گرفته بود.... او آمد و در مقابلم

در صف ایستاد. نگاهش چنان غم زده بود که قلبم را لرزاند.

دو جوانک شوخ چشم، بعد از او به صف ایستادند. اندکی بعد، هردو نگاه دریده و گستاخشان را

به او دوختند. سر کیف و شنگول از اینکه سوژه ای برای خندیدن و لودگی یافته بودند. سر در

گوش هم نهاده و او را مورد استهزاء قرار دادند. به خاطر قد کوتاه و نقص عضوش او را به

 ریشخند گرفتند...

قلبم از این همه فکر محدود و دید ضعیف و عقل تهی به درد آمد و او محزون و افسرده در سکوت

نگاهشان کرد.نگاهش تجسم هزار فریاد بودو لیکن قلب آن دو جوان نابخرد چنان سرمازده

منجمد بود که از عمق دیدگان پرحسرتش، پی به گرداب درونش نبردند و از رنجش آگاه نگشتند.

من در صف نان از ایما و اشارات مسخره آمیز آنان خون دل می خوردم و خودخوری می کردم...

سنگینی این بار چنان به من گران آمد که از خیر نان گذشتم و شتابان از آنجا دور شدم....

چرا ما انسانها باید اینگونه باشیم و اینگونه فکر کنیم؟ چرا ارزشهای انسانی را این چنین ارزان

می فروشیم و دلها را می رنجانیم؟ چرا به جای بدست آوردن دلی، آن را بی رحمانه در سینه

می شکنیم و بر آیینۀ دلی زنگار غم می نشانیم؟ چرا به جای نوش، نیش می گردیم و به جای

مرهم، زهر؟؟

آیا انسان های ناقص الخلقه، نازیبا و ... حق حیات ندارند؟ آیا نباید همانند سایرین از مواهب و زیبایی

های زندگی بهره مند گردند؟ دمی به خود آییم و از خواب گران برخیزیم. حال که طبیعت آنان را مورد

جور و بی لطفی قرار داده، ما چرا مسکن آلام و دردهایشان نباشیم؟ آیا توقع زیادی است؟؟؟

 


کلمات کلیدی: